روایت فروزان از کشتار و جنایتهای خلافت اسلامی داعش در خاورمیانه
گریه و التماس کردم، اما فرماندهی داعش گفتند باید وظیفهام را در برابر الله و مجاهدان داعش انجام دهم
نویسنده: نیکولاس
مترجم: اسدالله جعفری(پژمان)
پوچی و مضحک بودن ازدواجهای داعش زمانی که یک زن داعشی بیوه میشود، به وضوح نمایان میگردد. بهراحتی میتوان دید که چگونه این «همسران» به عنوان مهره و پاداش برای مردان استفاده میشوند. وقتی شوهرشان میمیرد، زنان داعشی به سرعت به ازدواج با یک جنگجوی دیگر منصوب میشود. اغلب بدون اینکه حتی دوره معمول عزاداری رعایت شود. در این قسمت با فروزان آشنا میشویم، زن داوطلب داعشی که توسط ترتیبدهندگان ازدواج به گونهای استفاده شده که تهی بودن و بیمحتوایی ازدواجهای داعش را آشکار میکند.
فروزان: در ابتدا من یک همسر بسیار خوشحال بودم. من آزمون را پشت سر گذاشتم و عروس یک کاپیتان در نظام داعش شدم. او مردی خوشچهره و مصری بود. او معمولاً بیشتر وقتها غایب بود، اما تقریباً هر ماه یک هفته به خانه بازمیگشت. آن وقت، ما خرما و گوشت بز میخوردیم که غذای مورد علاقهاش بود. او میتوانست گوشت بز تازه و خرماهای شیرین و شربتی تهیه کند، زیرا فرد مهمی به شمار میرفت. ما خرما میخوردیم و او با من نزدیکی میکرد. او همه چیز درباره رابطۀ جنسی را به من آموخت و من بسیار خوشحال بودم. او از سفرش بازمیگشت و من برای آمدنش آماده بودم. گوشت بز را در قابلمه آرامپز آماده میکردم و هسته خرماها را درمیآوردم. لباس زیر مورد پسند او را میپوشیدم و منتظرش میماندم.
وقتی او به خانه بازمیگشت، روی مبل مینشست و من آماده بودم تا او را پذیرایی کنم. غذای مورد علاقهاش، شامل گوشت بز و خرما بود، برایش آماده میکردم. نقش من این بود که از او مراقبت کنم و خواستههایش را برآورده سازم. در طول حضورش در خانه، مجبور بودم به شکل مستمر نیازهای جنسی او را برآورده کنم و او از این وضعیت به شدت رضایت داشت. این تجربهها برایم بخشی از وظایف همسری بود، زیرا من تحت فشار و کنترل او قرار داشتم. شبها با هم بودیم. او مردی خوشاندامی بود. من دوست داشتم از او باردار شوم، اما این کار در داعش ممنوع بود. از این موضوع بسیار متنفر بودم. مجبور بودم قرصهای ضدبارداری مصرف کنم و این باعث شده بود که به شدت افسرده و غمگین شوم. من میخواستم مادر فرزندانش باشم، اما رهبران داعش فکر میکردند اگر جنگجویانش فرزند داشته باشند، آنها میخواهند کشاورزی کنند و خانواده تشکیل دهند. آنها چنین چیزی نمیخواستند. آنها میخواستند که جنگجویانش در میدانهای نبرد باشند، نه در شهر و مزارع گندم.
مصاحبهکننده: آیا قرصهای جلوگیری از بارداری در اسلام حرام نیستند؟
فروزان: بله حرام است، اما ملاهای داعش فتوا داده بودند که همسران جنگجویانش باید قرصهای جلوگیری مصرف کنند، چون با نداشتن فرزند، طبق خواست خداوند عمل میکنند تا شوهرانشان در میدان نبرد حضور داشته باشند. روزی نامهای دریافت کردم که شوهرم در میدان جنگ کشته شده است. قلبم شکست. من عاشق آن مرد بودم. چون بسیار مذهبی بودم، خودم را کاملاً در عده قرار دادم. «عدّه، دوران سوگواری در دین اسلام برای یک زن بیوه است که حدود چهار ماه طول میکشد.» در نامه همچنین اعلام شده بود که باید هزینه خاکسپاری و دفن شوهرم را پرداخت کنم.
دو روز پس از دریافت نامه خبر مرگ شوهرم، مرا به اتاق مسئول زنان فراخواندند. به من گفته شد آماده شوم تا همسر جدیدم، که یک جنگجوی داعشی بود را ملاقات کنم. من به شدت شوکه شدم. دوره عدّه حداقل باید چهار ماه طول میکشید. اعتراض کردم، اما به حرفم گوش ندادند. تا پایان همان هفته با مرد دیگری ازدواج کردم. بسیار ناراحت بودم. از مرگ همسرم بسیار غمگین بودم و احساس شرم میکردم که عدّۀ کامل را تمام نکرده بودم. همسر جدیدم کاپیتان نبود. مجبور شدم به خانهای کوچکتر نقل مکان کنم و دیگر دسترسی به گوشت تازه بز و خرمای شربتی نداشتیم. همسر جدیدم یک مرد سوری از مناطق روستایی سوریه بود. او رفتار زنندهای بامن داشت و هیچ ادب و نزاکتی نداشت. خودش را نمیشست و بوی بدی میداد. وقتی به خانه میآمد، تقاضای غذا میکرد و هرگز از آن راضی نبود. او یک مرد ساده و خام روستایی بود. در هفته دوم که به خانه بازگشت، تصمیم گرفتم این ازدواج را به اندازه ازدواج قبلیام خوشایند کنم. برخی از وسایلم را فروختم و توانستم مقداری گوشت تازه بز و خرما تهیه کنم. آنها را همانطوری که برای همسر اولم آماده میکردم، آماده کردم. وقتی همسر روستاییام آمد، من آماده بودم.
من غذا را برای او آماده کردم، اما از آن راضی نبود و گفت گوشت بیش از حد نرم است و ترجیح میدهد گوشت سفت باشد. او جز چیزهایی که یک مرد روستایی میداند، چیز دیگری نمیدانست. سپس شروع به خوردن خرما کرد و من با لباس مخصوصم پیشش رفتم. وقتی خودم را آماده کردم تا طبق رسم همیشگی با او رفتار کنم، اما او مرا از موهایم به عقب کشید و کنترل وضعیت را به دست گرفت. او از رفتارم بسیار خشمگین و منزجر شده بود. با الفاظ بسیار زشت و تحقیرآمیز مرا فحش میداد و آنقدر مرا کتک زد تا از شدت درد بر زمین مچاله شده و افتادم. به من که در آن حالت بودم خیره شد، و همین موضوع او را تحریک کرد. لباسهایم را پاره پاره کرد و با خشونتی بیرحمانه به من تجاوز کرد.
مصاحبهکننده: منظورت چیست؟ «مثل روستاییها» یعنی چه؟
فیروزان: منظورم این است! رفتاری مشابه آنچه که با حیوانات مزرعه میکنند. او به اجبار و با خشونت، نوعی رابطه تحمیلی برقرار میکرد تا زمانی که نیازهایش برطرف میشد. بعدها فهمیدم آن شب نخستین باری بود که او تجربهای رابطه با یک زن را داشت. او از این کارش لذت میبرد. از آن زمان به بعد، هرباری که به مرخصی بازمیگشت، ابتدا مرا مورد ضربوشتم قرار میداد و سپس همان رفتار آزارگرانه را تکرار میکرد و پس از آن میخوابید. او تا روز آخر مرخصی دیگر به سراغم نمیآمد، اما درست پیش از بازگشتش به میدان جنگ، دوباره همان چرخه را تکرار میکرد.
من به درگاه الله دعا کردم که او در میدان جنگ کشته شود و الله دعایم را مستجاب کرد. سپس نامهای دریافت کردم که در آن نوشته بود، شوهرم روی مین رفته و تکهتکه شده است. هیچ هزینهای برای دفنش از من دریافت نکردند، چونکه اصلاً جسدی باقی نمانده بود؛ فقط تکههای از گوشت. کمتر از یک هفته پس از مرگش، دوباره مرا به اتاق مسئول زنان فراخواندند. قرار بود بار دیگر ازدواج کنم، اینبار با سومین شوهر. گریه کردم و التماس کردم که بگذارند عدهام را کامل کنم، اما اجازه ندادند. راستش را بخواهید چندان به شوهر دومم اهمیت نمیدادم و حتا از مرگش خوشحال بودم، اما بعد از او نیاز به نفس کشیدن و استراحت داشتم. گریه و التماس کردم، اما فرماندهی داعش گفتند باید وظیفهام را در برابر الله و مجاهدان داعش انجام دهم.
شاید خداوند همچنان به دعاهایم گوش میداد، چون آخر، واقعاً فرصتی برای استراحت پیدا کردم. دستکم از نظر آزار و اذیت جنسی. سپس، مرا به عقد یک جنگجوی چچنی درآوردند. او مردی درشتاندام، سفیدپوست و سبکمغز بود. به هروئین اعتیاد داشت. در طول هفتهای که در خانه بود، در خیابانهای شهر رقه پرسه میزد تا هروئین یا مورفین بخرد؛ موادی که هم گران بود و هم بهسختی پیدا میشد. بیشتر وقتها بهجای آن با شیره تریاک به خانه برمیگشت. تریاک خیلی راحتتر پیدا میشد و ارزانتر هم بود، اما او هروئین را ترجیح میداد. تکههای صمغ تریاک برای نگهداری و مدیریت بسیار دشوار بودند. به گونۀ خمیر برای او درست میکردم که بتواند در لوله بریزد و بکشد. من روش جدیدی برای درست کردن شیره تریاک ابداع کردم. معمولاً تکههای صمغ را حرارت میدادم تا نرم شوند، بعد او از همان صمغ چسبناک استفاده میکرد. اما کاری که من انجام میدادم این بود که تکههای تریاک را داخل فریزر میگذاشتم. یخ میزدند و خیلی سفت میشدند، سپس با تیغ آنها را روی ورقههای ریز میتراشیدم. با تنباکو و ادویه مخلوط میکردم و او با لوله میکشید. سپس به خواب عمیق فرو میرفت و من مجله میخواندم. ما هرگز از ازدواجمان لذت نبردیم. شوهرم هیچگاه مرا کتک نزد و با من رابطه جنسی نداشت. او فقط به شیره تریاک و یک خواب عمیق نیاز داشت.
وقتی سومین شوهرم کشته شد، نامهای دریافت نکردم. از یکی از همسایگانم شنیدم که شوهرم در جنگ کشته نشده، بلکه در داخل یک اتوبوس شهری جان باخته است. به نظر میرسید، آن روز بالاخره هروئینی را که مدتها به دنبالش بود پیدا کرده بود. مقداری آن را به بازویش تزریق کرده و سوار اتوبوس شده بود. سپس بر اثر مصرف بیش از حد هروئین داخل اتوبوس جان داده بود. من هم مجبور شدم که هزینه دفنش را پرداخت کنم. اما این بار چند هفته فرصت داشتم قبل از اینکه به اقامتگاه مسئول زنان داعش احضار شوم. به نظر میرسید وقتی شوهرم در همان شهری که آنها بودند مرده بود، آنها دیر متوجه مرگش شدند نسبت به زمانیکه در میدان جنگ کشته میشد. من دوباره اعتراض کردم و گفتم که میخواهم اینبار عدۀ مناسبی را رعایت کنم، اما به حرفم گوش ندادند. مسئول زنان داعش، خیلی زود مرا فراخواند تا دوباره ازدواج کنم.
تا آن زمان، من سه بار بیوه شده بودم و ارزشم تا حدی کاهش یافته بود. هیچ بیوه سهشوهره نمیتواند به عنوان باکره تلقی شود. این بار مرا به یک بوکو به شوهر دادند. «بوکو» یک اصطلاح عامیانه عربی است که به جنگجویان نیجریهای اطلاق میشود. او یک مردی بسیار بزرگ و سیاهپوست بود. برخلاف شوهر دومم که با دستانش مرا میزد، اما او نسبتا رفتار نرمی داشت و گاهی رفتارهای تندی نیز انجام میداد که مرا تحت فشار قرار میداد. مثل شوهر اولم، او خواستههای خود را دائماً اعمال میکرد و هر زمان که هیجانزده میشد، مرا مورد خشونت قرار میداد.



