0:00
/
Transcript

پوسترهای تبلیغاتی عطامحمد نور مثل فیلم‌های هالیوودی به نظر می‌رسید

از زمانی که طالبان وارد مزار شده‌اند، این شهر دچار تحول کامل شده است. هیچ کسب‌وکار و صنعتی فعال نیست، هیچ معامله و کاروباری انجام نمی‌شود و بنابراین هیچ شغلی وجود ندارد

نویسنده: باسو

ترجمه: اسدلله جعفری‌(پژمان)

گوینده: ناهید یعقوبی


به محض ورود هواپیما به حریم هوایی بلخ، توپوگرافی به‌وضوح با آنچه در کابل دیده می‌شد متفاوت بود. کوه‌ها کمتر و زمین‌های بایر بیشتر دیده می‌شد. دشت های پهناور تا جایی که چشم کار می‌کرد ادامه داشت. فرودگاه مزار کاملاً آرام و خالی به نظر می‌رسید و انگار پرواز من تنها پروازی بود که آن بعدازظهر در آن‌جا فرود آمد.

آن روز تعداد مسافران هم خیلی کم بود. لذا، باید منتظر می‌ماندم تا جلیقه ضدگلوله‌ام را چرخ بار می‌رساند. برای اولین باری بود در سفر با مردی آشنا شدم که کارت ویزیت خود را به من نشان داد و گفتگویی را آغاز کرد. محیط فرودگاه مزارشریف آن روز، به نوعی وحشت و دلهره داشت.

بنابراین نمی‌خواستم زیاد با او وارد بحث شوم، اما او اصرار داشت که صحبت کند. او گفت می‌داند من روزنامه‌نگار هستم و برای پوشش خبری «ورود طالبان» به این‌جا آمده‌ام. اما وقتی گذرنامه‌ام را دید، شروع به تمجید از هند کرد که مرا تحت تأثیر قرار داد. او خود را «راهنما» معرفی می‌کرد و نمی‌خواست که من رویدادها را به تنهایی گزارش کنم. واضح بود که او تلاش داشت مرا مضطرب کند تا او را به ‌عنوان راهنمای سفرم استخدام کنم. این یک امری رایج میان خبرنگاران خارجی است، به ‌ویژه خبرنگاران غربی که برای مدت طولانی به افغانستان سفر می‌کنند تا از آن‌جا گزارش تهیه کنند.

این خبرنگاران به ‌شدت به چنین دلال‌های وابسته‌اند و در نهایت مبلغ هنگفتی به آن‌ها می‌پردازند. این افرادی که در افغانستان به عنوان راهنما شناخته می‌شوند، روش‌های متفاوتی برای برخورد با خبرنگاران کشورهای غربی و خبرنگاران جنوب آسیا و دیگر مناطق دارند. او مردی مهربان به ‌نظر می‌رسید، اما در مناطق جنگی نمی‌توان فقط براساس شهود به کسی اعتماد کرد. کارت او را گرفتم و وقتی بارهای ما رسید، فرودگاه را ترک کردیم.

به محض خروج از فرودگاه مزارشریف، می‌شد پوسترهای بزرگ تبلیغاتی از عطامحمد نور والی پیشین ولایت بلخ را دید که با عینک‌های دودی خود، به جاده‌ای وسیع و نیمه‌بیابانی درست روبروی فرودگاه و نزدیک ایستگاه تاکسی خیره شده بود. این تابلوها طوری به نظر می‌رسیدند که گویا برای یک فیلم هالیوودی ساخته شدند.

خوش‌شانس بودم که در مزار شریف از طریق یک دوستی سخاوتمند با یک راننده تاکسی به نام عثمان آشنا شدم. عثمان به‌طرز بسیار حرفه‌ای نقش محافظ شخصی را هم برعهده داشت و یک اسلحه در صندلی عقب تاکسی خود نگه می‌داشت. او هم‌چنین امکان دسترسی به اینترنت را برایم فراهم کرد.

به ‌راحتی می‌توان او را سریع‌ترین صراف جهان نیز نامید. بدون کمک او، پوشش خبری من از مزار شریف به شدت ناقص می‌بود. عثمان همه کاره تمام‌عیار است و من مدیون او هستم که توانستم وقایع مزار شریف را پوشش دهم.

اکنون ما هم‌چنان باهم در تماس هستیم. او به من می‌گوید: «حالا در اسارت طالبان است. از زمانی که طالبان وارد مزار شده‌اند، این شهر دچار تحول کامل شده است. هیچ کسب‌وکار و صنعتی فعال نیست، هیچ معامله و کاروباری انجام نمی‌شود و بنابراین هیچ شغلی وجود ندارد.

مردم در این‌جا به شدت در فقر فرورفتند، با گرسنگی دست و پا می‌زنند و گرسنه می ‎خوابند.» طالبان با غارت طلاهای زینتی زنان، پس‌اندازها و حتی بخشی از درآمد روزانه خانواده‌های فقیر مانند خانواده عثمان، آن‌ها را به کام فقر و پریشانی کشانده است.

مطالب مرتبط:

Mohajir Times
مردان و کودکانی در حاشیه جاده‌های کابل صف می‌کشیدند و برای لقمه‌ نانی گدایی می‌کردند
نویسنده: باسو…
Listen now
Mohajir Times
روایت فروزان از کشتار و جنایت‌های خلافت اسلامی داعش در خاورمیانه
نویسنده: نیکولاس…
Read more

Share Mohajir Times

Leave a comment

Discussion about this video

User's avatar

Ready for more?