0:00
/
Transcript

مردان و کودکانی در حاشیه جاده‌های کابل صف می‌کشیدند و برای لقمه‌ نانی گدایی می‌کردند

کابل در آن لحظه، شبیه صحنه‌ای بود که انگار مستقیم از صفحات یک رمان تاریخی دیستوپیایی بیرون آمده باشد، جایی که همه‎ چیز گویا در یک بحرانی وجودی دست و پا می‌زند

نویسنده: باسو

ترجمه: اسدالله جعفری(پژمان)

گوینده: ناهید یعقوبی


طبق معمول، گفت‌وگویی را با راننده شروع کردم. به نظر می‌رسید از شنیدن اینکه من هندی هستم، شگفت‌زده شده بود. او گفت که قبلاً خبرنگاران هندی زیادی را جابه‌جا کرده است، اما هیچ‌کدام‎شان زن نبودند.

PHOTO: S.M

بیشتر آن‌ها گزارشگران تلویزیونی مرد بودند که برای پوشش «اخبار جنگ» به افغانستان آمده بودند. با این‎حال، او با خوشرویی مرا در شهر راهنمایی می‌کرد و برای لحظاتی-دیگر حس نمی‌کردم خبرنگاری هستم که به دنبال خبر می‌گردد، بلکه شبیه یک گردشگر بودم که سعی دارد با محیط اطرافش آشنا شود، در حالی که تاکسی‌ام یک عراده مدل تویوتا بود و با سرعت در خیابان‌های پایتخت سفر می‎کردیم.

اما هر چه جلوتر به دل شهر می‌رفتیم، افسردگی موجود در فضا را بیشتر احساس می‌کردم. شهر کابل هیچ شباهتی به یک «شهر درجه یک جهانی» که برخی ها در دهلی قصد داشتند به من القا کنند، نداشت. فقر، خیابان‌های تنگ و حس وهم‌انگیز از چشم‌های نامرئی که دنبالت هستند، آدم را در اضطراب فرو می‌برد.

کابل در آن لحظه، شبیه صحنه‌ای بود که انگار مستقیم از صفحات یک رمان تاریخی دیستوپیایی بیرون آمده باشد، جایی که همه‎ چیز گویا در یک بحرانی وجودی دست و پا می‌زند.

از راننده‌ام، که انگلیسی را خوب بلد بود، پرسیدم: «فکر می‌کنی کابل سقوط می‌کند؟» و بی‌درنگ جواب داد: «بله، به زودی! اما جای نگرانی نیست خانم، شما فعلا از کابل لذت ببرید.» البته انتظار شنیدن چنین پاسخی را نداشتم، اما درست در حالی که داشتم پرسش بعدی‌ام را در ذهنم آماده می‌کردم، او پرسید: «اگر برای ویزا اقدام کنم، هندوستان به من ویزا می‌دهد؟» و در صدایش یک نوع ترسی آشکار موج می‌زد. من هیچ پاسخی برایش نداشتم.

سپس، در نزدیکی ارگ ریاست جمهوری افغانستان پیچیدیم. دیوارهای ارگ مزین بود با پرتره‌های عظیم‌الجثه‌ی اشرف غنی، رئیس‌ جمهور افغانستان که به‌ زودی به یک شخص فراری تبدیل می‌شد، حامدکرزی، رئیس جمهور پیشین و احمدشاه مسعود، مبارز افسانه‌ای افغانستان.

برای لحظه‌ای به عکس‌های این مردان نگاه کردم و به نظرم چیزی جز یک مشت خودشیفته ای نبودند.

مردان و کودکانی در حاشیه‌ جاده‌های کابل صف می کشیدند و برای لقمه‌ نانی گدایی می‌کردند؛ برخی نیز در چهارراه‌ها و پشت چراغ‎ قرمز ترافیک، به رهگذران تخم‌مرغ آب‌پز و بطری‌‌ آب می‌فروختند و …


Share Mohajir Times

Leave a comment

Discussion about this video

User's avatar

Ready for more?